| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
اسباب کشی
دوستان من مطالبم را از این به بعد در این آدرس می نویسم.
www.shapourbehyan.mihanblog.com
|+| به قلم شاپور بهیان در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 و ساعت 11:47 |
در بیشتر فیلم های آلفرد هیچکاک ، او در بعضی از صحنه ها ، به عنوان عابری که مثلا روزنامه تا شده ای دست اش گرفته و دارد از جلو ساختمانی رد می شود، یا مردی که ایستاده است منتظر تاکسی یا از این قبیل نشان داده می شود.این کار را در داستان تا آنجا که می دانم جویس در اولیس می کند. یعنی در صحنه تدفین دیگنام در اپیزود گورستان. نابوکوف در درس های ادبیات اش به این حضور هنرمند در اثرش به صورت ناشناس ، یک آدم عادی، توجه داده است. به نظرم طرح خوبی است که ببینم نویسنده های دیگر ، آیا توی آثارشان دست به چنین کاری زده اند.
|+| به قلم شاپور بهیان در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 و ساعت 10:2 |
دو یادداشت
ننه کمال: 2 شهریور 1385، چهلم پدر
بچه بودی می آمدی خونه مون. حالا بزرگ شدی. مواظب معصومه باش. مادرتونه. با عزت زندگی کردین. پدرتون مرد خوبی بود. زحمتکش بود. هوای زن و بچه اش را داشت. من الان تنهام. هیچکس رو ندارم. یه اسماعیل بود می آمد هر سال عید. امسال اومد دیدم خشک شده. نفس به گلوش نیست. دیگه هیچکس نیست. توی خونه می گردم. تنها. شب ها ترس برم می داره . بلند می شم. راه می رم. بچه هامو بزرگ کردم که قمارباز و تریاکی نش. اون بهرام رفت اندیمشک پیش خواهرش. یک دختری بود گفتن عقدش می کنه . کرد. حالا اصلن محل به من نمی ذاره. رفتن اهواز بی که به من بگن. یه روز سهیل اومد با ماشین. زنش و بچه اش هم توش. گفت می خواهیم بریم چه می دونم دوبی، موبی. کجا و کحا. پریدم بهش که تو می خوای بری زیر تریلی. می خواهی بدبختمون کنی. هی زن تو اقلا جلو اینو بگیر. اون اسماعیل بود که هر ماه از میانکوه از تعاونی چیزی می گرفت می آورد . حالا هیچکس نیست. هیچکس. مادر: شب ها می رم تو حیاط تاب می خورم. انگار دیونه ام. انگار ایستاده بالا سرم. انگار تاب می خوره تو خونه.
|+| به قلم شاپور بهیان در چهارشنبه دهم اسفند 1390 و ساعت 22:4 |
صید قزل آلا در آمریکا
از صید قزل آلا در آمریکا از برایتگان دو ترجمه به فارسی هست که با هم فرق های بسیاری دارند.ترجمه هوشیار انصاری فر و ترجمه پیام یزدانجو. اما هر دو در یک اشتباه نابخشودنی مشترک اند. اشتباه در سر ضیط کلمه مایونز.روای می گوید دلش می خواهد رمانی بنویسد که با کلمه مایونز تمام شود.و اما به همین آرزویش هم نمی رسد چون کلمه مایونز را به اشتباه می نویسد.هم انصاری فر هم یزدانجو این نکته را نگرفته اند و صحیح مایونز را آوردند. به نظرم حاق کلام برایتگان توی همین اشتباه است . طعن رمان این جوری توی این دو ترجمه نادیده گرفته شده است.
|+| به قلم شاپور بهیان در چهارشنبه دهم اسفند 1390 و ساعت 10:36 |
اصغر فرهادی
تقریبا می دانستم که کی قرار است جوایز اسکار را بدهند.اما نمی خواستم دقیقا دنبال کنم. می خواستم با خبر ناگهان روبرو شوم. بردن یا نبردن. تمام. مثل وقتی که طفره می روی از روبرو شدن با چیزی که با اهمیت است اما از قبل هم خودت را آماده کرده ای برای همه پاسخ های ممکن. من از قبل بی تفاوتی پیشه کرده بودم. از قبل آماده بودم . آن چند ساعت بعد را از همین الان داشتم از سرمی گذارندم. یعنی وجه ناخواستنی قضییه را از همین الان داشتم از سر می گذراندم تا وقتی به خود خود ضربه رسیدم، تنم ،عصب هایم،تصویر هایم ، یک فرایند دگرگونی آرام را از سر بگذارنند.برای همین دیگر با نوشین بحث نمی کردم سر فیلم. سروقت اعلام جوایز.ساعت دقیق اعلامش را اگر می دانستم، باید دنبال می کردم. باید از رادیو ، تلویزیون، اینترنت، دنبال می کردم.نیمه شب بلند شدم. توی هال گشتی زدم. نورهای خیابان را از پشت کرکره های کشیده هال می دیدم. نور بنفش رنگی در میان نورهای نارنجی و سفید می تابید. خواب آلود تصمیم گرفتم برای این نور بنفش معنایی بیابم. تصمیم ام در سرگیجه خوابی که توی بستر منتظرم بود، منحل شد.صبح هنوز نمی دانستم خبر آنجا منتظرم است.نوشته دوستی خبر را به ام رساند. اصغر فرهادی جایزه اسکار را برد.تنم گنجایش شادی ام را نداشت.
|+| به قلم شاپور بهیان در دوشنبه هشتم اسفند 1390 و ساعت 11:10 |
نوشتن/ نبرد
نوشتن : گذر از شب ممکن به روز حضور. این جمله را در "کافکا کافکا " از بلانشو خواندم. این کتاب لحنی هگلی دارد هگلی که گوژو [یا کویره] به فرانسویان معرفی کرد. این جمله دیروز کاملا کله پایم کرد. و یک جمله دیگر بزرگ ترین نبرد نبرد با سایه است. این را الان دقیقا یادم نیست از کی است. شاید از دلوز. شاید از بلانشو. از هرکی . اما هر جمله سوخت پیاده روی های من است در این عصرها. تا برگردم خود آن جمله ام. له له زنان و تشنه تا در متنی بنشینم و قراری بیابم.
|+| به قلم شاپور بهیان در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 و ساعت 14:40 |
در باره نوشتن
همیشه خواندن مطالبی که نویسندگان در باره وحشت های نوشتن و شیوه غلبه برآن نوشته اند برایم جذابیت داشته است . شاید به این دلیل که باز به همان وحشت ها تسلیم شوم!مثل آدمی که درباره راه های ترک سیگار دست به بررسی دامنه داری می زند و در این فاصله هم هیچ از کشیدن فروگذارنمی کند.یا مثل آدم داستان "وجدان زنو "مرتب با خود عهد می کند و بردر ودیوار می نویسد که این آخرین سیگار است و به همین خاطر هم آخرین سیگارش بیشتر از همه سیگارها بهش می چسبد و هیچوقت از کشیدن آخرین سیگارش دست برنمی دارد؛ یا مثل آدمی که تمام دستگاه های کاهش وزن را می خرد و دور برخود جمع می کند اما دم به دم هم به وزنش اضافه می شود؛ خب این روش ها تاثیر دارند. تاثیر در جهت اینکه همیشه یک راهی هست که کمکم خواهد کرد بالاخره سیگار را ترک کنم؛ بالاخره وزن کم کنم، بالاخره دست به نوشتن بزنم؛ بالاخره چون همیشه راهی هست پس چرا حالا دردسر به خودم بدهم.شاید برای همین هم کتاب کرستوفر ایشروود به نام "ایشروود درباره نوشتن" نظرم را جلب کرد. از ایشروود کتابی به فارسی در آمده به نام "خداحافظ برلین" که هنوز در کتابفروشی های اصفهان ندیده امش. به هر حال آن کتاب قبلی مجموعه ای است از یکرشته سخنرانی ها در باره نوشتن که ایشروود در آمریکا ارائه کرده است.ایشروود گویا تمایلاتی هم به آیین هندو دارد. در یک جا می گوید اثر یک نویسنده باید مسرت بحش یا سرور انگیز باشد. و از نوشته های آیین هندو نقل می کند که " خلقت با سرور شروع شد. با سرور حفظ شد. با سرور هم منحل می شود." از راماکریشنا نقل می کند که هرروز دوبار از کلبه اش بیرون می آمد و در برابر دریاچه روبروی کلبه اش می نشست و دست هایش را برهم می کوبید و می گفت:" عالی. آفرین". انگار در برابر نمایشی نشسته باشد.اثرباید مایه شادی و سرور باشد. این را هم دلوز بعدها می گوید و دیدم که ایشروود از فرانسیس بیکن نقاش ایرلندی یاد می کند که از دوستان او بود و اینکه او یعنی بیکن هنگام آفرینش می کوشد به عصب اثر دست پیدا کند و بعدها دلوز کتابی در باره فرانسیس بیکن می نویسد به نام"منطق حس".در یکی از همین سخنرانی هایش ایشروود به موضوع نوشتن و موضوع وحشت های نویسنده می پردازد و دو راه مطرح می کند ؛ یکی این است که وقتی می نویسم وانمود کنیم نمی نویسیم. همین طوری بدون مقدمه شروع به نوشتن کرده ایم. حالا مثلا نوشتن مان نیامد یا نگرفت(البته این جمله از من است)خب دچار آن افسردگی نابودکننده نخواهم شد. دو مورد مثال می زند. یکی برناردشاو است و دیگری برتولت برشت. اینها هنگام نوشتن سرپا می نوشتند. یک شیوه دیگر هم این است که شما به جای نوشتن داستان را به کسی دیگر دیکته کنید. یعنی به صورت گفتگویی بین خودتان و منشی تان. که خب این راه بیشتر به کار نویسندگان وضع توپ می خورد که می توانند منشی هم استخدام کنند. هنری جیمز این جوری می نوشت اما نمی دانم وضع مالی اش هم خوب بوده یا نه.
|+| به قلم شاپور بهیان در جمعه چهاردهم بهمن 1390 و ساعت 12:58 |
کودک ِ " جدایی نادر از سیمین"
خواهرِ ممکن ِ آینده گوش به شکم مادر محقق موجود می چسباند تا صدای قلب خواهر یا برادر ممکن ناموجود و نامحقق خود را بشنود. دنیایی که این کودک قرار است پا به آن بگذارد، از قبل نمونه های این کودک را ، در دسترس گذاشته است.مردان و زنانی که در تقلای زندگی اند، که با هم برخورد می کنند.از هم جدا می شوند. به هم می رسند. از کنار هم می گذرند. همدیگر را به یاد می آورند؛ یا نمی آورند.کتمان می کنند.راست نمی گویند؛خواهرآینده در راهرو دادگاه به مردی می نگرد که به پاهایش پابند زده اند. مرد هم به او می نگرد.نمی شود گفت حتمیتی هست.اما این ها مسیرهای ممکن آن کودک هنوز نیامده است:آن مرد پابند بسته؛آن پدر عصبی که نمی تواند از حق خود دفاع کند "چون ما بلد نیستیم حرف بزنیم"،مسیر رشدش را ،آینده ای را که انگار همین حال است، برایش رقم خواهند زد. کودکی، در این اثر فرهادی از پیش سقط شده است.کودکی در اینجا معصومیت نیست. ماده ای است خام برای مایه گذاری های بعدی که قالب هایش به نقد موجود است.پدری دروغگو، پدری عصبی، پدری آلزایمر گرفته. زنی دروغگو. اما کی از اخلاق حرف می زند؟کی از درست و نادرست حرف می زند؟حق این وسط کجاست؟ما این آدم ها را دیگر در این قالب ها نمی بینیم.نمی توانیم کسی را محکوم کنیم. ما آن وسطیم. معیاری برای داوری نداریم. اما با اینحال می گوییم آن کودک باید بیاید. آن کودک هرچند آینده اش از قبل – شاید رقم خورده باشد- اما چه می شد اگر می آمد؟
|+| به قلم شاپور بهیان در پنجشنبه ششم بهمن 1390 و ساعت 21:29 |
غریبه گئورگ زیمل
غریبه زیمل به ترجمه شاپور بهیان
http://roozegardaily.com/pdf/90-10-25/10.pdf
|+| به قلم شاپور بهیان در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 و ساعت 7:55 |
جن زدگان
بعد از حدودا سی سال، دو باره "جن زدگان" - این بار ترجمه سروش حبیبی را -می خوانم. سی سال پیش ترجمه خبره زاده را می خواندم. دو جلدی و جگری رنگ. کتاب را دیگر ندارم. شبی بود. دوازده شب. دراز کشیده بودم روی تشکی که انداخته بودم وسط اتاق. در باز شد. جز پدر کس دیگری این طور در را باز نمی کرد. بی هوا. بی عذر. جن زدگان را هل دادم زیر بالش. در همان طور باز ماند و صدایش را شنیدم که در اتاق کناری واضح طنین انداز بود:" کی از خواندن این مزخرف ها دست برمی دارد؟" الان نه پدر هست و نه آن کتاب. اما دست هایی هست که باز بردر می سایند. دست هایی نیرومندتر، ترسناک تر. یک سال طول کشید تا جن زدگان را، این بار ترجمه سروش حبیبی، از توی قفسه کتاب هایم بردارم به قصد خواندن.یک سال استاوروگین، تیخون، شاتوف، کریلوف، زن لنگ، ورخانسکی ها ، لیبادکین، و بقیه را منتظر گذاشتم. پدری که تجسم آن نیروها بود دیگر وجود نداشت.نیروها اما قالب های دیگری گرفته اند و گاه مثل اشباحی سیال ،در فضاهای اطرف ام در تردداند. نیروهایی که مرا خمیده قامت، سرافکنده می خواهند. وامی دارندم مثل آکاکی آکاکویچ، آدم داستان شنل، این برادر اصل اصلم،رفتار کنم؛ او که وقتی قدم برمی داشت، کفش هایش را چنان بر کف خیابان می گذاشت تا زیاد ساییده نشوند مبادا لازم باشد بدهد کفاش برای شان تخت بیندازد تا پولی جمع کند بابت شنلی که سفارش داده. نیروهایی که مثل گزمه های بوف کور توی کوچه مست می گذرند و عربده می کشند. نیروهایی که پشت در اتاق گرگور از همه سو او را صدا می کنند. گرگور طوری شده؟ بلند شو برو سرکار. نیروهایی که شبانه بر در اتاق نویسنده- کافکا، پنجه می سایند و آفرینش او را مختل می کنند: فاشیسم هیتلری،بوروکراسی استالینی، سرمایه داری آمریکایی. نیروهای آینده.نیروهایی که حتما پشت در اتاق داستایفسکی هم فشار می آوردند و داستایفسکی در همین جن زدگان چگونه نطفه بستن شان را در محفل های توطئه افکن سن پترزبورگ و مسکو مجسم کرده است.
|+| به قلم شاپور بهیان در پنجشنبه پانزدهم دی 1390 و ساعت 13:35 |
|
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
اسفند 1390بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 مهر 1389 شهریور 1389 تیر 1389 خرداد 1389 پيوندها
بنياد مطالعات ايرانآگورا نيويوركر نيو لفت ريويو كتابخانه ملي(جستجوي مدارك) داریوش آشوری تجربه زيسته خرد خرد شب هاي كابرايي خرد شهر داریوش احمدی فرهاد کشوری پگاه شنبه زاده آرش احمدی نور مگز مرکز دابره المعارف اسلامی راه آبی(عباس عبدی) قطعات فلسفی(مهدی میرابیان) برایان معصومی یداله رویایی نشست ناهید لغتنامه دهخدا قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |