1.یک پوستر تبلیغاتی دیدم در خیابان انقلاب که سنگفرش هایش کنده بودند. بابت این کار از مردم عذر خواسته بودند. پوستر دیگری دیدم باز در همین خیابان تصویر پیرمردی زار ونزار و مفلوک با قیافه ای ملتمس در منتهای خواهش و نیاز با صورتی درب و داغان و له و لورده. آدمی کاملا له شده که یعنی نمادی ازکارگراین دیار باشد. به مناسبت روز کارگر و باز پوستری دیدم در تبلیغ یک موسسه آموزشگاهی و حیران که جمله ای از مارکس را حایل ادعایش کرده بود بی آنکه ذکری از مارکس کند: در جستجوی علم هیچ راه شاهواری وجود ندارد. اینطوری است که سرمایه داری حریفش را مصادره می کند. چه بسا همین هایی که از این جمله مارکس استفاده کردند یک زمانی خودشان سر کتاب سرمایه را به سودایی دیگر باز می کردند و حالا مارکس رونق بخش کسب و کارشان شده است.
2.مراد فرهاد پور مطلبی دارد با عنوان پایان خوش در سایت رخداد از حرص و آز و بی اخلاقی و فساد گسترده مردمان گفته است. این بدیهی ترین چیزی است که دیگر کمتر کسی به آن اشاره می کند. فرهاد پور حرفی زده است که دیگر کم تر کسی از آن می گوید. چون بدیهی است که همه دنبال پولند و کسی با کسی کاری ندارد. بدیهی است که آدم نیازمند یک رده پایین تر از بقیه قرارمی گیرد. تو حق نداری قرض کنی. حق نداری اجاره نشین باشی. حق نداری مسافرت خارج از کشور نروی. حق نداری پیر شوی. حق نداری موهایت سفید شود یا بریزد. حق نداری از ریخت بیفتی. حق نداری قوزی شوی . حق نداری در محله فقیرنشین زندگی کنی . حق نداری با صدای متزلزل و مردد حرف بزنی. حق نداری در حاشیه زندگی کنی. یا می آیی وسط میدان یا می روی می میری. قالب ها از پیش آماده اند. تو باید در آنها خودت را جا بدهی. امروز قالب مطلوب، آدم موفق است.
3. یک طرف قضیه واکنش است به فرودست پسندی(plebian) ایدئولوژی مسلط و طرف دیگر مربوط است به واکنش به خوارداشت تن و جسم و نفس و امر نفسانی . اما این واکنش به سطح قضیه است. چون سرمایه داری بی لجام و بی مهار و بی اخلاق ما هر دو حالت را، کنش و واکنش را به کار می گیرد تا سود بیشتری به جیب بزند. این داروینیسم اجتماعی است به عیان و ففط اسپنسر آدمی را می خواهد که بیاید این همه را دوباره آرمانی کند تا ملت با خیال راحت تری همدیگر را زیر پا له کنند. شاید هم هست و من نمی دانم و دیگر این همه تن ستایی و تن خواهی و تن جویی از کجاست که این همه لوازم و اسباب می آید از هر جا؛ کاهنده و لرزانده و ساینده و افزاینده و برنده ؟ این همه مواد آرایشی که فقط در یک نقطه جمع می شوند. صورت. تنها جای مجاز به رویت. از همین که دیگر نباید از فرودستان حرف زد چرا که خود را ملعبه طعن کرده ای که برو بابا تو هم بیکاری تا انگ پوپولیست نخوری سکوت می کنی. وبعد وقتی سیاست تن و مهار تن حاق کلام ایدئولوژی مسلط است بیا و هی از اخلاق و وظیفه و کف نفس و این چیزها بگو. تمایزش از آن ایدئولوگ مستخدم برای این حرف ها چیست؟
پارکی نزدیک خانه ما هست که ایام تعطیل به معنای واقعی کلمه اشغال می شودپارکینک پارک پر از ماشین هایی می شود که از جاهای مختلف خود را به اینجا رسانده اند. در پیاده روهای پارک مردم چادر می زنند. دم دستشویی ها صف بندند. سوپری ها و اسنک فروشی ها و ساندویچ فروشی های جلو پارک پر می شود از مشتری هایی که فقط همین دوسه روز تعطیلات از آنها خرید می کنند. مردم دنبال یخ و آب سرد اند.خیابان جلو پارک هم ترافیک سنیگن می شود. دردو ردیف خیابان ماشین ها سپر به سپر پارک می کنند. به کوچه ها سرازیر می شوند و هر جا که بتوانند پارک می کنند.
شبی که از خیابان گردی شبانه ام برمی گشتم دیدم خیابان جلو مجتمع ما را هم بسته اند. یک ساک ماست و پنیر و تخم مرغ دستم بود و واقعا از پا در آمده بودم و حالش را هم نداشتم از خیابان اصلی بروم. دیدم توی پیاده رو چادر زده اند و برای آنکه بتوانی خودت را به کوچه برسانی باید از میان جمع ملت رد می شدی که نشسته بودند روی زیلو و داشتند شام می خوردند. باور نمی کردم که آنها حتی یک باریکه راه هم برای عبور نگذاشته باشند. نگاه کردم دیدم از کنار یکی از چادرها می شود از روی سنگ جدول رد شد. جوانکی ایستاده بود درست همانجا. وقتی از کنارش رد می شدم تکانی نخورد. داشتم می افتادم به سختی تعادلم را حفظ کردم و خواستم خودم را یک جوری بهش آویزان کنم نیفتم که به خیر گذشت و رد شدم.
شب دیگر باز نتوانستم توی خانه بند شوم. کله ام داشت می ترکید و با اینکه می دانستم قدم زدن چه مخاطرات و چه حال گیری هایی دارد راه افتادم. اینجا تمایزی میان پیاده رو و ماشین رو در بعضی جا ها نیست. یا کنده اند بسازند یا اینکه اصلا چیزی خطی مرزی در کار نیست. ماشین ها به سرعت می آیند. عابر باید با عجله خودش را کنار بکشد. موتوری و دوچرخه هم هست که معلوم نیست از کجای تاریکی در می آیند و از جلو صورت ات می گذرند. آنوقت تو می خواهی دست توی جیب خوش خوشک راه بروی و غوطه بزنی و شنا کنی بببنی چیزی هست آن ته که توی هوای آزاد بهتر ورز بیاید یا نه.
جز این باید آدرس هم بدهی به مسافرهای خسته از راه رسیده ای که می گردند ببیند کی هست دم دست که همین جور که دارند رد می شوند پا از روی گاز بردارند و آهسته کنند و بپرسند پارک کجاست. داشتم به یکی از همین ها آدرس می دادم. دست هایم را بیش از حد لزوم تکان می دادم . این را می فهمیدم. به یک اشاره هم می شد حالی شان کرد. هر دو دستم را بالا گرفته بودم. انگار برای دادن آدرس حتما باید از دست ها به نحو کامل استفاده کرد. و داشتم تقریبا داد می زدم:" همین طور مستقیم برید ، قشنگ سر از پارک در می آرید" مرد یک ثاینه نگاهم کرد. یعنی آن یک ثانیه ای که می شد تکان سر باشد به تشکر در بهت گذشت و من گذشتم. شاید هم مرد داشته فکر می کرده به این که نباید اینقدر نزدیک شده باشد و شاید من سرکارش گذاشته ام . و شاید هم طرز آدرس دادن من چندان قابل اعتماد نبوده.
به خودم گفتم آخر ای مرد بی اساس چرا دیگر جوش می آوری مگر از اول خیال نداشتی راه به مردم نشان دهی. خوب این هم یکی اش.

