تبليغاتX
با نفس هایم

shabehyan

شاپور بهیان

shabehyan

http://shabehyan.blogfa.com

با نفس هایم

با نفس هایم - امر پوچ از کجا می آید؟

با نفس هایم

با نفس هایم

امر پوچ از کجا می آید؟

 

  آلبر کامو در اسطوره سیزیف گفته است تنها یک مساله واقعاً جدی فلسفی وجود دارد؛ مساله خودکشی. فرض این دیدگاه این است که انسان در جهان به دنیال معنی است. او خواهان معقولیت و غایت است. می خواهد تضمینی برای اعمال و کردار خود بیابد. مطئمن شود که آخرش همه چیز مطابق طرح و نقشه ای واحد به سرانجام خواهد رسید. هر عمل ما، در آن طرح واحد از اهمیتی هر چند ناچیز برخوردار است و هیچ چیز نیست که در این نقشه کیهانی و یا طبیعی جایگاهی نداشته باشد. ادیان و رهبران دینی کوشیده اند این نیاز آدمی را پاسخ دهند. به نظر کامو انسان روشن بین از این پاسخ ها خشنود نمی شود. جهان معقول نیست. به این ترتیب احساس پوچی یا ابسورد به انسان دست می دهد. اما کامو این را احساس انسان می داند. انسان انتظار معنا دارد و جهان دراین خصوص  ساکت است. جهان پاسخی به انتظار انسان نمی دهد. به نظر کامو سه کاراکتر این درام عبارتند از امر نامعقول، طلب انسان برای معنا و حس پوچی. حس پوچی ممکن است به راه های مختلفی به انسان دست دهد: درک بی تفاوتی طبیعت نسبت به ارزش ها و آرمان های انسان، یا فهم این مساله که مرگ پایان است یا ضربه ای که حاصل درک ناگهانی بی معنایی و بیهودگی روال عادی زندگی است. این پوچی برای برخی از متفکران درک کردنی است. یاسپرس در مقابل "ناکامی " آرزوی آدمی، جهش به امر استعلایی را مطرح می کند. نیچه ابرانسان را. و مساله خودکشی از اینجا بر می آید. اما خودکشی چیزی نیست که کامو توصیه کند. خودکشی تسلیم شدن به پوچی است. به گمان کامو شرف آدمی زیستن با وقوف بر امر پوچ است. متعهد کردن خود به زیستن علی رغم آگاهی به این امر است که آخرش هیچی نیست. آخر هیچی؛ هیچی است. به گفته ایوان کارامازوف در برادران کارامازوف همه چیز مجاز است. اما این نتیجه اش این نیست که جنایت یا هر عمل غیر اخلاقی دیگر مجاز باشد. اگر تمامی تجارب یکسان است، وظیفه و تکلیف هم همانقدر مشروع است که هر چیز دیگر. انسان پوچ می تواند انواع مختلف داشته باشد: دون ژون از تمام لذائذ بهره مند می شود در عین حال که می داند هیچ لذتی واجد معنای غایی نیست.همین طور کسی که از بی معنایی تاریخ آگاه است، اما در موقعیت تاریخی خود باز خود را ملزم به یک آرمان اجتماعی و یا سیاسی می کند. و نیز هنرمند خلاقی که می داند خود و عملش در معرض نابودی است و با این حال زندگی خود را وقف آفرینش هنری می کند. کامو در طاعون این مساله را مطرح می کند که آیا می شود یک قدیس ملحد بود. قدیس ملحد با اطلاع از این که اعمالش متضمن هیچ پاداشی از جانب امر متعال نیست، و در بلند مدت هم عملش هیچ تاثیری نخواهد داشت، دست به ایثار می زند و خود را وقف جذامیان و طاعونیان می کند. به نظرم راه حل کامو یک راه حل اخلاقی است بیشتر تا یک راه حل فلسفی. شاید به این دلیل که اصلا راه حلی از این لحاظ وجود ندارد. در نتیجه کامو می گوید که حالا که می دانیم آخرش هیچ است ، هیچ دلیلی نداریم که روبه جانب شر بیاوریم. بهتر آن است که با وقوف بر پوچی، خیر را برگزینم. و چون یک قدیس ِبی چشمداشت، زندگی کنیم.  در این جا بی چشمداشت بودن را می توان گسترده تر هم در نظر بگیریم. بی چشمداشت عشق، عشق بورزیم. بی چشمداشت راستی ، راستگو باشیم، بی چشمداشت همدلی، همدل باشیم. بی چشمداشت  دوستی دوستی کنیم.بی انتظار زندگی کنیم. شاید بگویند این که بلاهت است. دقیقاً. داستایفسکی هم در ابله به چنین آدمی نظر داشت. امر پوچ  از اینجا بر می خیزد که ما انتظار داریم. ما معنا می خواهیم. پژواک عمل مان را می خواهیم. می خواهیم تاثیر گذار باشیم. نقشی بگذاریم. نقش اما بر آب است. در صحنه ای از اولیس(آنجاهایی که می شود خواندش) بلوم کنار ساحل نشسته به چشم چرانی. روی شن ها نام خود را می نویسد:I am bloo آب دریا حتی فرصت نمی دهد بلوم نامش را کامل کند.ما مانند بلوم نباید حتی توقع فرصت داشته باشیم. متوقع بودن، به پوچی می انجامد.

+ شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 23:47 به قلم شاپور بهیان |

free Template Blog

قالب بلاگفا