کافکا و سوسیالیسم
میشل لووی
برگردان: ناصر پیشرو
روشن است که آثار کافکا را نمی توان به دکترینی سیاسی تقلیل داد، هر چند که برخی نیز چنین باشند. کافکا، دیسکورس خلق نمی کند. بلکه شخصیتها و شرایط را می آفریند. او در آثارش احساسات، رفتار برآمده از افکار درونی و حال و هوای روحی را تشریح می کند. به قول لوسین گلدمن :" دنیای سمبولیک ادبیات، قابل تقلیل به جهان ایدئولوژیک گفتمان نیست. اثر ادبی ادبیات، برخلاف دکترینهای سیاسی و فلسفی، مجموعهای از مفاهیم مجرد نیست، بلکه کشف خیالی جهان مشخصی از پرسوناژها واشیا است."
اما
جستجوی پیوندهای آشکار و نهان بین روحیه قدرت ستیز، درک آزادمنشانه(لیبرتر) و وهمدلی سوسیالیستیاش از طرفی و اصول نوشتاریاش، از طرف دیگر غیر مجاز نیست. در اینجا راههای ورود ویژه ای وجود دارند که می تواند چشم انداز درونی او نامیده شود .
دلبستگی سوسیالیستی کافکا به سه شکل بیان می شود:
هوگو برگمن دوست دوران جوانی و هم کلاسی او - که به استعاره شیوه بیان کافکای جوان را به میخک سرخی در یقه لباساش تشبیه کرده - توضیح می دهد که دوستی آنها در سال های آخر مدرسه(1900/1901) کمی به سردی گرائید چرا که "سوسیالیسم او و یهوداگرایی من سرسخت بودند"
این به کدام سوسیالیسم ربط پیدا می کرد؟ حقیقتی است که کافکا سمپاتیاش را به انقلاب روسیه نشان داده بود: درنامه ای به دوستش میلنا (سپتامبر1920) در مورد مقاله ای در باره بلشویسم چنین توضیح می دهد: "بر تنم، اعصابم و خونم" تاثیر سنگینی گذاشته است.
بهنظر ناشر چاپ جدید نامه های به میلنا،این اشارهای است به مقاله برتراندراسل با عنوان "درباره روسیه بلشویکی" که در 25 اوت 1920 درروزنامه پراگرتاگس بلات منتشر شد. کافکا درآنجا نکتهای اضافه می کند که بهنظرمن مهم است:"...البته که من همه آنچه را که درآنجا بود،دقیقا نپذیرفتهام بلکه آنچه را که برای ارکستر من مناسب بود" توضیحی که عموما در مورد "تاثیر پذیری" کافکا میتوان گفت ایناست که او هرگز برداشتی منفعل نداشت و همواره برداشتهای خود را ئر گزینهای پرداخت شده برای یک همنوایی منحصربهفرد ترکیب میکرد.
نگاه می کنیم به مقاله برت اندراسل تا موضع کافکا را بهتر درک کنیم. این نوشته شرح بیطرفانهای است از ترازنامه قدرت در شوروی که در ضمن آن براز خودگذشتگی بلشویک ها تاکید می کند.او آنها را از نظر تلفیق دموکراسی با باور مذهبی،جذمی بودن اهداف سیاسی و اخلاقی و همینطورگرایش دیکتاتوریمابانه و ناشکیباییشان با پاک دینان کرامولی مقایسه می کند.
نقطه نظر کافکا در نامه دیگری چند هفته بعد به میلنا روشن می شود:
"من نمی دانم که آیا تو ملاحضات من در باره نوشته بلشویسم را به درستی درک کردی؟چیزی که نویسنده در آنجا سرزنش می کند، برای من شایسته ولاترین ستایشهای روی زمین است" این نکته به کدام نقد برتراندراسل مربوط می شده؟ فیلسوف انگلیسی انتقادات زیادی به کمونیستهای روسیه کرده است اما خطرناکترین چیز برای او پروژه گسترش انقلاب جهانی و تعصب انترناسیونالیستی آنها است:"کمونیسم حقیقی اساسا و همواره جهانی است برای مثال...دلنگرانی لنین برای منافع روسیه بیشتر ازکشورهای دیگرنبوده ... در حال حاضر روسیه حامی این انقلاب اجتماعی و در این شکل یک ارزش جهانی است.اما اگر لنین در مقابل این انتخاب قرار بگیرد بیشتر روسیه را قربانی خواهد کردتا انقلاب را. به سخن دیگر چیزی که برای کافکا دوست داشتنی و ارزشمند بوده، دقیقا چیزی است که مورد سرزنش راسل قرار می گیرد.:تعهد رادیکال انترناسیونالیستی بلشویکها.
این سخنان، نشانه سمپاتی –انتقادی- او در باره تجربه شوروی است. هر چند که تحقیقات کنونی بر رابطه شکل گرفته کافکا با جنبش کمونیستی دلالت نمی کند. هیچ شاهدی او را در ملاقات با کمونیست های روس ندیده و در نوشته ها، خاطرات و نامه های خصوصی اش، هرگز از این گرایش سیاسی، ذکری نمیرود.
برخلافاین،شاهدین متعددی بر سمپاتی او نسبت به سوسیالیستهای لیبرتر(ضد آتوریته و سلطه) چک و شرکتاش در فعالیت های آنها گواهی می دهند. بههمین خاطر اگر بخواهیم با سوسیالیسم"سرسخت" کافکای جوان آشنا شویم، باید جهت گیری او را در این راستا دنبال کنیم.
سه شاهد چکی متعلق به آن دروه،سمپاتی کافکا را به سوسیالیستهای لیبرتر و مشارکتاش در فعالیت های آنان را ذکر کرده اند. در آغاز دهه سی، ماکس برود اسناد مربوط به مایکل کاشا یکی از پایهگزاران جنبش آنارشیستی چک را جمع آوری کرده است.این اسناد به حضور کافکا در گردهمآییهای کلوپ ملایچ( کلوپ جوانان) که یک سازمان آزادیخواه، ضد نظامیگری وضد کلیسا بود و بسیاری از نویسندگان چک به آنجا رفت و آمد می کردند،گواهی میدهند.
دومین شاهد، مایکل مارس نویسنده آنارشیست است که با کافکا در خیابان آشنا شده بود.(آنها همسایه بودند). در اکتبر 1909،کافکا به دعوت او در گردهمآیی بر علیه حکم اعدام فرانچسکو فرر پداگوگ ضد آتوریته اسپانیایی حضورداشت. همچنین طی سال های 1910/1911 کافکا در کنفرانس آنارشیست ها در باره عشق آزاد، کمون پاریس، صلح و علیه اعدام لیاباف فعال لیبرتر در پاریس،شرکت می کند.
سومین سند، گفتگو های کافکا با گوستاو یانوچ است که نویسنده پراگی در آخرین سال زندگیاش (آغاز دهه بیست) انجام داده است. در آنجا چگونگی علاقه مندی کافکا به لیبرترایسم مشاهده می شود او نه تنها بر آنارشیستهای چک را "انسان های خوش مشرب و عزیزی" معرفی می کند که آنقدر دوست داشتنی اند که ادعایشان در مورد باور "درهمکوبیدن جهان" باورد نکردنی است.بلکه در نظرات سیاسی اجتماعی که در طی این گفتگو اظهار میدارد، تاثیرات شدیدی از جریان لیبرترایسم مشاهده می شود.
دلیلی وجود ندارد که گمان کنیم که آنارشیستهای بر آثار کافکا "اثر" گذاشتهاند. برعکس، این او بود که عمدتا براساس تجربه شخصی و حساسیت ضدسلطهاش،تصمیم گرفت که طی سال هایی درفعالیت این گروه مشارکت نماید.(و پاره ای از آثارشان را بخواند) این اشتباه است اگر باور کنیم که او خواسته باشد افکار سلطه ستیزاش را به آثارش منتقل کند. بین اولی و دومی نوعی"حس خویشاوندی"ویژه وجود دارد. بدین سان هردو بر چیزی بنیادی باز می گردند، یک نگرش وجودی،یک جایگاه در زندگی،یک پیوستگی ذاتی در شخصیت اش.
این نمادهای شخصیت را خود او با قاطعیت خستگیناپذیر و جدیت بیرحمانه در نامهای به نامزدش فلیسه بائر در اکتبر ،1912توصیف می کند."من،منی که اغلب مستقل نیست.... و کشش پایان ناپذیری به خودمختاری، استقلال و آزادی همه جانبه دارد. همه روابطی که من خود آنها را بوجود نیاورده ام بر علیه خود من است و بیارزش . مرا از رفتن باز می دارد. من از آنها متنفرم و یا در آستانه تنفر از آنها قرار دارم." خواست بی پایان آزادی همهجانبه : بسان سرخی در سراسر آثار و زندگی کافکا کشیده می شود و به آنها پیوستگی شگرفی می دهد. بهتر از این نمی توان تشریح کرد.پیش از همه در دوره پرسش برانگیز 1912بدون توجه به تراژدی ناگزیراش.
الهام ضد سلطه و آزادمنشانه کافکا در حرکتی "شخصیت زدا" وشی وارگی فزاینده در آثارش تجلی مییابد. از تجسم فزاینده آتوریته شخصیت های پدرانه تا آتوریته بینام و نشان اداری.و این همان چیزی است که ربطی با فلان و بهمان دکترین سیاسی ندارد بلکه وضعیت روحی و حساسیت منقدانهای است که صلاح[سلاح؟] اصلی اش هنر طنز است.طنز سیاه و یا بهقول آندره برتون:"والاترین شورش و سرکشی روح"
هر دو داستان کافکا "محاکمه" و "مسخ" به سال 1912 اتوریته پدرسالارانه و یا به تفسیر میلان کوندرا "توتالیتاریسم خانوادگی"را تصویر می کنند. رمان ناتمام"آمریکا" نقد درخشان تمدن صنعتی و سرمایهدارانه ( 1912-1914)اثری است مربوط به دوران گذار: چهرههای شخصیت های پدر سالارانه هنوز حاضرند اما قدرت ساختارهای سلسلهمراتبی نیز قابل رویت می باشد. نقطه عطف نقد،"ماشین"مرگ بی نام و نشان، داستان "تبعیدگاه محکومین"است که کمی بعد از "آمریکا" نوشته شده است. در جهان ادبیات، کمتر نوشتهای،اتوریته را در زیر نقابی این چنین غیرعادلانه و مرگبار، به نمایش گذاشته است. این فقط به قدرت یک فرد، فرماندهان (چهقدیم وچه جدید) که دراین داستان نقش هایی ثانوی بازی می کنند، مربوط نیست بلکه به مکانیسمی است غیر شخصی.
فضای داستان، کلونیالیسم فرانسه است-افسران و فرماندهان تبعیدگاه محکومین، فرانسوی هستند درحالیکه سربازان زیر دست،کارگران بارانداز، قربانیانی که به اعدام محکوم شدهاند "بومی"اند و کلمه ای فرانسوی نمی دانند. سربازبومی " یی لیافتی" توسط فرماندهان کلنی بر اساس یک دکترین حقوقی به مرگ محکوم می شود که در کوتاه ترین کلمات، جوهرخودکامگی رابیان میکند:"در جرم همواره مسلم است". اعدام او باید به وسیله ماشینی به اجرا درآید که به آهستگی توسط سوزنی که بدن قربانی را سوراخ می کند می نویسد:"به مافوقات احترام بگذار"
شخصیت مرکزی داستان،نه مسافری که است که به اکراه حوادث راتعقیب می کند،نه زندانی که اساسا واکنشی نشان نمی دهد، نه افسری که اجرای حکم را رهبری می کند، نه فرمانده کلنی . بلکه ماشین است.همه حوادث حول ماشین فاجعه بار می چرخد که با توضیحات مفصلی که افسر به مسافر می دهد، همانند هدفی فینفسه پدیدار می شود. ماشین به این خاطر آنجا نیست که حکم انسانها را اجرا کند، خیلی بیشتر به خواسته خودش آنجاست تا پیکر ارسال شده ای را دریافت کند و روی آن با زیبایی استادانه، کتیبه پر نقش و نگار و خونآلود خود را ترسیم کند. افسر چیزی بیشتراز خدمت گذار ماشین نیست و سرانجام خود را قربانی خدای سیریناپذیری می کند که انسان را به مسلخ می کشد.
کافکا بهطور مشخص کدام" ماشینقدرت" کدام "دستگاه اتوریته" را درنظر دارد که کشتارگر انسانهاست؟ تبعیدگاه محکومین در اکتبر سال 1914 نوشته شد. سه ماه بعد از اعلام جنگ جهانی اول.روحیه سلطه ستیز کافکا در قلب رمان های بزرگ اونوشته شده است. محاکمه و قصردر باره دولت حرف می زنند که شکل "اداره" و " دادگستری"می گیرد- که به عنوان سیستم سلطه فرد را تحقیر و سرکوب می کند.آن(دولت) دنیاییاست وحشتناک، غیر شفاف و عیر قابل فهم که در آن عدمآزادی حکومت می کند. باید یاد آور شد که کافکا در رمان هایش در باره دولت های استثنایی نمی نویسد. یکی از مهم ترین افکاری که از طریق آثاراو القا می شود-افکاری که بهروشنی با آنارشیسم قرابت دارد-طبیعت سرکوبگر و بیگانه کننده دولت قانونی متعارف است.
او در اولین سطر های محاکمه آشکارا می گوید:" ک. در یک دولت حق زندگی می کند همه جا صلح حاکم است همه قوانین به درستی رعایت می شود چه کسی جرات می کند به حریم دیگری تجاوز کند؟" او همانند دوستان لیبرتر پراگیاش: هر شکلی از دولت، یا دولت را فینفسه، یکسلسله مراتب سلطهگردشمن آزادی می داند.
یک چنین تفسیر انتقادی در تقابل آشکار با بسیاری از تحلیلهای متافیزکی است که موضوع رمانهای کافکا را کناره گیری از "شرایط انسانی" به طور کلی و در همه زمانها می دانند. تئودور آدورنو در مقالهای که در سال 1953 انتشار یافت، با این نوع تفسیرها تصفیه حساب می کند:"آثار او لحنی ماورای چپ دارد کسی که آنها را به یک موضوع عمومی بشری تقلیل می دهد نظر ائ را به شکل سازشکارانهای تحریف می کند"چنین تذکر جدلی شایسته یک تفسیر است. او از یک پیام یا دکترین و یا یک نظر حرف نمی زند بلکه از یک آهنگ بهمعنای موسیقیایی واژهها می گوید. احتمالا آدورنو به شاهدی برای برای تمایلات لیبرتاریایی کافکا دسترسی نداشته است. بنابراین، این مضمون درونی متن ادبی است که به چنین نتیجهگیری منجر می شود.

